تبلیغات
نوشته های رضا حسین بر
 
نوشته های رضا حسین بر
درباره وبلاگ


مینویسم تا محلی برای زدودن افکارم باشد.خوب یا بد فکر است دیگر!!!!

مدیر وبلاگ : رضا حسین بر
نویسندگان
چهارشنبه 3 خرداد 1396 :: نویسنده : رضا حسین بر
در میان جوامع فرهنگی پراکنده در جهان، نمیتوان جامعه ای رایافت که فاقد یک یا چند قهرمان اسطوره ای باشد، نمونه ای از اسطوره سازی در قالب شعر صورت میگیرد، اشعار حماسی در هر نقطه ای از این جهان بیان کننده ی ایده آل یک جامعه برای زندگی مردم خویش است، به همین دلیل قهرمان و اسطوره سازی در قالب شعر تقریبا در همه ی دوره ها و در اکثر فرهنگ ها رواج داشته است. قوم بلوچ هم به مانند اکثر گروه های قومی، دارای اشعار حماسی مختص به خود است که بطور کلی به دو قسمت با ویژگی های خاص هر کدام قابل تقسیم است. قسمت شمالی بلوچستان ایران با نام سرحد(به معنای سرزمین مرتفع بلند) و قسمت جنوبی بلوچستان ایران با نام مکران(به معنای سرزمین نخل) شناخته میشود هر کدام از این دو منطقه دارای ویژگی هایی خاص، در بیان حماسه هستند. حال ویژگی اشعار حماسی هر کدام: اشعار حماسی در سرحد رنگ و جلوه ای خاص دارد محتوای این اشعار بیان کننده ی شجاعت و دلیری ها،رزم های رودر رو ،نحوه ی مبارزه و سایر مقتضیات حماسه است. در دو سه دهه ی اخیر این اشعار همراه با موسیقی سنتی خاص منطقه ارائه شدند، این اشعار دارای وزن مناسب و قافیه سازی خارق العاده است که هر شاعر با توجه به حس خویش نسبت به بزرگان طایفه ی خود سروده است گهگاهی مناظرات شعری هم در میان شعرای طوایف مختلف شکل گرفته است برنده هم کسی بوده که در سراییدن شعر و بیان حماسه ها درقالب شعر موفق تر بوده است، طوایف مختلف همچون شه بخش ،یارمحمد زهی،ریگی وگمشادزهی بیشترین نوع از این اشعار را در بلوچستان دارا میباشند. در مقابل مکران سرزمین شاعران بلند طبع است شعرایی که سروده هایشان تداعی کننده ی حس کلی قوم بلوچ درباره ی وضع و روزگار خویش است، محتوای کلی اشعار این منطقه را در شعر شاعرانی همچون مولانا عبدالله روانبد و درازهی را میتوان یافت، برعکس شعرای سرحد که در گمنامی زیسته اند از شعرای این منطقه نام بیشتری برده میشود محتوای شعر هم نسبت به سرحد تفاوت آشکاری دارد در سرحد شعرا بر طایفه تاکید دارند اما در مکران شعر، یادآور آمال ،آرزوها و احساسات قوم بلوچ است شعرهایی که در مورد حمّل و دادشاه سروده شده به شجاعت کل قوم بلوچ اشاره شده است که شمّه ای از آن به فرد مورد اشاره در شعر سرایت کرده است.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

در هر جامعه، بنا به اعتقاداتی که در آن وجود دارد نوعی از زندگی و سبک رفع بلایا در میان عامه بوجود می آید که نشانگر ضعف و قوت آن جامعه خواهد بود قوم بلوچ از دیرباز بدلیل عدم وجود امکانات بهداشتی و در زمان حاضر هم بدلیل عجز جامعه ی پزشکی نسبت به علاج بعضی امراض، به شیوه های خاص درمانی خود اتکا میکند که نشات گرفته از اعتقادات این جامعه است.

نمونه از این روش ها و توضیحی مختصر پیرامون آنها

دعا و تعویذ: بعضی از افراد در قدیم و در حال حاضر  در زمان مریضى به نزد ملا  میرود و به درمان از طریق گرفتن دعا اعتقاد دارند. اگر فردی بیمار شود یكى از بستگان او جهت گرفتن دعا نزد ملا مى‏رود ، ملا هم پس از شنیدن شرح حال مریض، دعایى به ارباب رجوع تحویل مى‏دهد، معمولاً این دعا را در داخل آب مى ‏شویند و آب را به مریض مى ‏دهند و یا اینكه آنرا در داخل پارچه ‏اى مى ‏دوزند و به صورت بازوبند یا گردنبند درآورده و بر بازو و گردن مریض مى‏آویزند، گاهى هم خود ملا نزد مریض آمده و با خواندن دعاهایى او را فوت (دم) مى ‏كند.
 معالجه با كتك زدن: در مورد بعضى از امراض روحی و روانی، اعتقاد دارند كه جن یا پرى، در درون وجود مریض راه یافته است در چنین مواردى، ملا یا جن‏گیر را مى ‏آورند، بنا به دستور ملا یا جن‏گیر، دست و پاى مریض را محكم می‏بندند و آنگاه ملا دعاهاى مختلفى را براى بیمار مى ‏خواند و او را فُوت مى ‏كند سپس مریض را با شلاق یا چوب، كتك مى ‏زنند تا بی حال شود، زیرا اعتقاد دارند كه این ضربات به جن كه در بدن بیمار رفته است، اصابت مى ‏كنند و موجب درد و رنج جن و فرار او مى ‏شوند.
معالجه با طبل و موزیك (دَمال)یا گُواتى: در مورد بعضى از بیماریها نظیر نیمّون یا امثال آن از این روش استفاده مى ‏كنند، بیمار با شنیدن طبل و موزیك، شروع به رقص خاصى بنام دَمال مى‏كند كه بیشتر با تكان دادن سر به سمت بالا و پایین همراه است و بعد از نیم ساعت رقصیدن استاد یا مرشدش از او مى ‏پرسد كه چه مشكلى دارى؟ او هم مى ‏گوید فلان چیز را مى ‏خواهم یا فلان بیمارى را دارم. در حقیقت مى‏توان گفت كه این روش نوعى هیپنوتیزم است. این مراسم بوسیله »گواتىِ مات« یعنى مادر گواتى رهبرى مى‏شود.
 خوددارى زن حامله از دیدن مرده و مراسم تشییع جنازه: مردم بلوچ اعتقاد دارند كه اگر زن حامله جنازه در حال حمل را ببیند یا چشمش به مرده بیفتد، نوزادى كه در شكم دارد، شور چشم یا »كِل« مى‏شود. بنابراین زن حامله را از دیدن جنازه منع مى‏كنند. و كسى كه از مراسم تشییع جنازه و دفن مرده برگشته، حق ندارد به خانه ‏اى كه طفلى تازه تولد شده، دارد، قدم گذارد، زی۲۰۱۵/۱۱/۱۰ را اعتقاد دارند كه طفل متولد شده خواهد مرد.
 هَمپاس(نسار): اگر حیوانى (گاو یا گوسفند و بز) گم شده باشد، براى اینكه در شب، طعمه درندگان نشود، صاحب آن دام نزد ملاى محل مى ‏رود و ملاى محل هم به طرف صحرا یا كوهستانى كه دام در آن گم شده، مى‏ایستد و دعا مى ‏خواند و سه بار دستهاى خود را مثل كف زدن، به هم مى ‏زند و به طرف كوهستان یا صحرا فوت مى‏كند. بلوچها اعتقاد دارند كه بر اثر این دعا، هر جانور وحشى كه نزد دام آنها بیاید، دهانش قفل شده و نمى ‏تواند به دام آنها آسیبى برساند. و بعد از مدتى دام گم شده، بدون آسیب دیدگى پیدا مى ‏شود. چشم زخم یا نِظَر: بلوچها اعتقاد زیادى به چشم زخم و نظر دارند و براى مصون ماندن از چشم زخم، براى خود و فرزندان خود و حتى حیوانات و احشام خود، از ملایا مولوى دعاى چشم زخم مى‏گیرند و به بازوى خود و اطفال و یا به گردن حیوانات خود مى ‏بندند و اسپند نیز دود مى‏كنند و از چشم كننده مى ‏خواهند كه بیمار را سه بار تف زده و هر سه بار نام خدا و ماشاءالله بگوید. 

ماسَگ: اگر چنانچه كسى به یك كشور خارجى رفته باشد و یا گم شده باشد، و یا براى یك مدت طولانى به وطن خود بازنگشته و هیچ خبرى از او نباشد، در چنین مواردى بستگان او پیش یك پیرمرد یا با تجربه كه نسبت به بستن «ماسَك» مهارت كافى داشته باشد، مى ‏روند و از او مى ‏خواهند تا با بستن «ماسَگ» وضعیت فرد مذكور را بیان كند كه آیا زنده است یا مرده، و آیا مى ‏آید یا نه و در صورت آمدن، چه زمانى مى‏آید. پیرمرد نیز با استفاده از چند برگ درخت خرما شروع به خواندن دعاهایى كرده و در حین دعا خواندن ، آن برگها را به چند قسمت كوچكتر تقسیم كرده و گره مى ‏زند، پس از اتمام دعا خواندن، گره ‏ها را روى زمین مى ‏گذارد و خیلى راحت با مشاهده گره ها وضعیت فرد مفقود را بیان مى ‏كند و چه بسا كه هر چه كه مى ‏گوید رنگ واقعیت نیز به خود بگیرد. البته استفاده از ماسك در زمانهاى گذشته و هنگامى كه از وسایل ارتباطى نظیر تلفن و غیره خبرى نبود رایج بوده ولى در حال حاضر استفاده از آن بسیار كمرنگ شده است.

فارغ از درستی یا نادرستی موارد ذکر شده شناخت اعتقادات جمعی و قومی میتواند راهگشای و هموارکنندهی سیر زندگی آینده هر قوم و ملتی باشد زیرا اقوام همیشه بر راه پیشینیانشان قدم میگذارند.




نوع مطلب :
برچسب ها : بلوچ، ملا، تعویذ، گواتی، چشم زخم،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 مهر 1394 :: نویسنده : رضا حسین بر
نخستین شماره هفته نامه "نگاران" منتشر شد نخستین شماره هفته نامه "نگاران" با صاحب امتیازی و مدیرمسئولی خانم سمانه صائب و سردبیری محمود براهویی نژاد به دو زبان فارسی – بلوچی در 16 صفحه بصورت تمام رنگی منتشر شد. سمانه صائب مدیرمسئول این نشریه در سرمقاله شماره اول آن درباره مشی نشریه نگاران نوشته است: "نگاران نشریه‌ای با رویکرد فرهنگی و اجتماعی به دور از هرگونه وابستگی قومی و جناحی و سیاسی است و با خط مشی مستقل در جهت کمک به توسعه استان و وحدت مردم و حفظ امنیت از طریق راهبردهای موثر فرهنگی منتشر می‌شود." محمود براهویی نژاد سردبیر این هفته نامه نیز در یادداشت خود درباره انگیزه ها و اهداف انتشار "نگاران" نوشت: "حضور من در سال 93 در استانداری در واقع فرصتی را فراهم کرد تا با آدمهای بیشتری آشنا شوم که آنها نیز همین دغدغه را دارند و اندیشه انتشار «نگاران» از اینجا شکل گرفت که بسیاری از ما با وجود نفاوتهای قومی و مذهبی که امری طبیعی در یک جامعه متکثر و متمدن است، دغدغه های مشترکی داریم بویژه برای حفظ فرهنگ، زبان و گویشهای محلی و تحکیم و تقویت وحدت و همبستگی تاریخی مردمانمان و کمک به توسعه همه جانبه استان و کشور که با فکر و اندیشه بلند دولتمردان و بویژه استاندار اندیشمند و پرتلاش استان جناب آقای علی اوسط هاشمی که در طول یکسال گذشته از او بیشتر از هر استاد دیگری در زندگیم درس آموخته ام، در مسیر بسیار خوبی قرار گرفته و آینده این استان می تواند با همدلی و همزبانی مردمان با هم و دولت و ملت آینده ای متفاوت باشد." وی افزوده است: "از جمله کسانی که در این فکر و اندیشه با من سهیم بودند و می خواستند اقدامی عملی برای تحقق چنین اندیشه ای انجام دهند سرکار خانم صائب معاون محترم روابط عمومی استانداری بودند که اقدام ارزشمندشان برای دریافت امتیاز «نگاران» به دو زبان فارسی و بلوچی، این فرصت را برایمان فراهم کرد تا قدمی نو برای کمک به توسعه در سایه وحدت و امنیت استان که امری بسیار ضروری و حیاتی برای رشد و پیشرفت یک جامعه است برداریم." نسخه پی دی اف شماره اول "نگاران" از طریق لینک زیر قابل دانلود و در دسترس است: http://omeytnews.ir/images/Negaaran1.pdf



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 مهر 1394 :: نویسنده : رضا حسین بر
ﺩﺭ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﻮﻳﮋﻩ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻓﺮﺩﻭﺳﻲ ﻧﻮﺑﺨﺘﻲ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﻱ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﻋﺮﺏ ﻓﺘﻮﺡ ﺍﻟﺒﻠﺪﺍﻥ ﺑﻼﺫﺭﻱ ﻭ ﻣﻌﺠﻢ ﺍﻟﺒﻠﺪﺍﻥ ﻭ … ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﺮﻱ ﺷﻬﺎﻣﺖ ‏« ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ‏» ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻠﻮﭺ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻲ ﻳﺰﺩ ﮔﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﮕﻲ ﺍﺳﻼﻡ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺶ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﻘﻮﻁ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺳﺎﺳﺎﻧﻲ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺰﺍﻳﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ . برگرفته شده ار سایت Birk.ir ﺩﺭ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻧﻮﺑﺨﺘﻲ ﺍﺵ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﺯ ﺭﺍ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﻓﺸﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﺪ , ﻛﻪ ﻫﺮﻣﺰﺍﻥ ‏« ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ‏» ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺯﻧﺪﺍﻥ , ﻭ ﻫﻤﻜﺎﺭﻱ ﻧﻤﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻋﺮﺏ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﭘﻨﺪ ﻭ ﺍﻧﺪﺭﺯﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﺪ : ﺗـــﻮ ﺑـــــﻮﺩﻱ ﺑﻠﻮﭼﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺮﺍﻍ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎﻍ ﺗــﻨـﺖ ﺭﻧـﺠـﻪ ﺍﺯ ﺑــﺎﺩ ﺳـﻮﺯﺍﻥ ﻫﻨﺪ ﺩﻭ ﺩﻳﺪﻩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﻥ ﭼﻮ ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺳﻨﺪ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﻭ ﺩﺭﻭﻳﺶ ﻭ ﺑﻲ ﻗﻮﺕ ﻭﺯﺍﺩ ﻓــﺮﻭ ﺑــﺴـﺘﻪ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﺯﺧﺎﺷﺎﻙ ﺑﺎﺩ ﺯﻣــﻜﺮﺍﻥ ﻣـﻦ ﺁﻭﺭﺩﻣﺖ ﭘﻴﺶ ﺷﺎﻩ ﻧــﻬـﺎﺩﻡ ﺑــﺴـﺮ ﺧــــﺴﺮﻭﺍﻧﻲ ﻛﻼﻩ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩﻱ ﺩﺍﺭﻱ ﻭﺩﺍﺭﺍﻱ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑـــﻜــﺮﺩﺍﺭ ﺑـــﺪ ﺗﺎ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﻣﻜﻮﺵ ﺧــــــــﺪﺍﻭﻧﺪ ﮔﻮﺍﻩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﺳﻴﺎﻩ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﻦ ﻭ ﺟﺎﻥ ﻭ ﻫﺴﺘﻲ ﺯﺷﺎﻩ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﻭ ﻧﻴﻜﻲ ﻫﺎﻱ ﻫﺮﻣﺰﺍﻥ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ : ﺳﺨﻦ ﻫﺎﻱ ﻧﻐﺰ ﺗﻮ ﺑﻲ ﻛﻢ ﻭ ﻛﺎﺳﺖ ﮔــــﻮﺍﻫﻲ ﺩﻫﻢ ﺳﺮ ﺑﺴﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍﺳﺖ ﭼــﻨــــﺎﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﮕﻔﺘﻲ ﺑﻠﻮﭼﻲ ﺑﺪﻡ ﻛــﻪ ﻫــﺮﮔﺰ ﻧﺒﺪ ﺁﮔﻬﻲ ﺍﺯ ﺧـﻮﺩﻡ ﺭﺩﻱ ﺑـــﻮﺩﻡ ﺍﻧــــﺪﺭ ﺑﻴـﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺭﺍﻍ ﻛــﻪ ﺟﺰ ﻣﺎﻩ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻧﺒـﻮﺩﻡ ﭼﺮﺍﻍ ﺧـــــﻮ ﺭﺍ ﻛـﻢ ﮔﻴﺎﻩ ﻭ ﺳـﮕﺎﺭﻡ ﺗﺒﺮ ﺳـــﺮﻡ ﺭﺍ ﻫــــﻮﺍ ﺳـــﻴﺎﺋﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺍﺑﺮ ﺳﺮﻳﺮﻡ ﺯﻣﻴﻦ , ﺗﻜﻴﻪ ﮔﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﻳــــــﻜﻲ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺑﻪ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﻫﺮﻣﺰﺍﻥ ﺣﺎﻛﻢ ﺍﻫﻮﺍﺯ ﻭ ﺳﺮﻟﺸﻜﺮ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺫﻛﺮ ﺷﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻴﻜﻲ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ‏« ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ‏» ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺍﻭ ﭘﻴﺶ ﻳﺰﺩ ﮔﺮﺩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺳﺎﺳﺎﻧﻲ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﺍﻭ ﺑﻜﺮﺩﺍﺭ ﺑﺪ ﻭ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻧﻲ ﻧﻜﺮﺩﻥ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ , ﻛﻪ ﺳﺨﻨﺎﻧﺶ ﺭﺍ ‏« ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ‏» ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﻣﻲ ﭘﺬﻳﺮﺩ . ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﺍﺳﺖ ﺑﻠﻮﭺ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻭ ﻭ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻜﺮﺍﻥ ﻭ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺍﺯ ﻣﻜﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ , ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻧﻮﺑﺨﺘﻲ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﻱ ﺑﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺳﺨﻨﻲ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺯ ﻧﮋﺍﺩ ﺑﻠﻮﭺ ﻣﻜﺮﺍﻥ ﻗﻠﻤﺪﺍﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﻮﻳﺴﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺮﺏ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺭﺍ ﺑﻄﻮﺭ ﻭﺍﺿﺢ ﻭ ﺁﺷﻜﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭ ﻳﻘﻴﻦ ﺑﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﺎﺷﻲ ﺍﺯ ﻏﻴﺮﺕ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﻭ ﺷﻬﺎﻣﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻓﺘﺢ ﻣﺪﺍﻳﻦ ﻳﺰﺩ ﮔﺮﺩ ﻟﺸﻜﺮﻳﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﻛﺎﺭ ﺟﻨﮓ ﻭ ﻧﻘﺸﻪ ﻫﺎﻱ ﺟﻨﮕﻲ , ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺳﺮ ﻟﺸﻜﺮ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺶ ‏« ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ‏» ﺑﻮﺩ . ﺑﺎ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺗﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻄﺮﻑ ﺷﻮﺵ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ , ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﻛﻠﺘﺎﻧﻴﻪ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﺮ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﺎﻓﺘﻦ ﺟﻨﮓ ﺟﻠﻮﻻﺀ ﺁﮔﺎﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻳﺰﺩ ﮔﺮﺩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﻴﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﻳﺪﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﻴﻢ ﺗﺒﺎﻫﻲ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺑﻮ ﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ‏(ﺭﺽ ‏) ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻟﺸﻜﺮ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﺍﺩﻧﺪ . ﺍﺑﻮﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ‏( ﺭﺽ ‏) ﺁﻧﺠﺎ ﺭﺍ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﺪﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺑﻮﻣﻮﺳﻲ ﻗﺼﺪ ﺷﻮﺷﺘﺮ ﻛﺮﺩ , ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺭﺍﻣﻬﺮﻣﺰ ﻭ ﺷﻮﺷﺘﺮ ﻟﺸﻜﺮ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ , ﺳﺮﺍﻥ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻛﻨﻜﺎﺵ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩ : ﻛﻪ ﻣﺎ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﻭ ﻛﺎﻣﻴﺎﺑﻲ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻫﺎ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺍﻳﻢ , ﻭ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺎ ﺳﺮﺳﺨﺘﻲ ﻭ ﺩﻟﻴﺮﻱ , ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﭘﻴﺸﺮﻭﻱ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ . ﻭ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺷﻤﺎ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺍﻳﺪ , ﻛﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﻓﺘﺢ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ . ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻗﻠﻌﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺩﮊﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻔﺎﻇﺖ ﺍﺳﺒﺎﻥ ﺟﻨﮕﻲ ﺷﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ . ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ , ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍﻫﻲ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﻴﻢ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﺩ ﺳﺨﻨﺎﻥ ‏« ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ‏» ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ )) ﻫﺮ ﭼﻪ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻣﺼﻠﺤﺖ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺭﺃﻱ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻣﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﻤﺎﺳﺖ (( ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﺷﻤﺎ ﻫﺮ ﻳﻜﻲ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻥ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﺗﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻬﺪﻩ ﺑﮕﻴﺮﻳﺪ . ﻣﺼﻠﺤﺖ ﻭ ﺭﺃﻱ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ , ﻛﻪ ﻣﺎ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺩﻳﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﻨﻴﻢ . ‏(۵ ‏) ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻳﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺑﻴﺎﻭﺭﻳﻢ . ﺭﺃﻱ ﻭ ﻧﻈﺮ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻨﺪ . ﻳﻚ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ))ﺷﻴﺮﻭﻳﻪ (( ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﺮﺍﻫﻨﺶ ﭘﻴﺶ ﺍﺑﻮﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ‏( ﺭﺽ ‏) ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﺣﻴﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮﻱ ﻃﺮﻓﻴﻦ ﺩﺭ ﺧﻴﻤﻪ ﺍﺑﻮﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﺷﺨﺼﻲ ﺑﻨﺎﻡ ﻓﻴﺮﻭﺯ ﻟﻮﻟﻮ ﭘﻨﻬﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﻮﺵ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻕ ﺳﻤﻊ ﻣﻲ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪﺍً ﺍﻳﻦ ﺧﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮﻣﺰﺍﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﻱ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﺪ : ﺷﻨﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺷﺎﺭﻩ ﭘﻮﺵ ﺑــــﺪﺍﻥ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﮔﻮﻳﺪ ﺍﻱ ﺗﻴﺰ ﻫﻮﺵ ﺳــــﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺑـﺠﻨﮓ ﻧــــــﺪﻳﺪﻩ ﻛـﺴﻲ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺷﻴﺮ ﻭ ﭘﻠﻨﮓ ﭼـــﻨﻴﻦ ﺑــﺎ ﺗـﻮ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺑﺒﻨﺪﺩ ﻛﻪ ﺭﺯﻡ ﺳــــﺮﺍﺳﺮ ﺷﻮﺩ ﻟﺸﻜﺮﺕ ﺭﺍ ﭼﻮ ﺑﺰﻡ ﭼـــﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺷﻮﺩ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﻱ ﺯﻳﻦ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﻴـــﺎﺭﺍﻱ ﭼﻮﻥ ﺗﻴﺮﻩ ﺷﺪ ﺩﺷﺖ ﻭﺭﺍﻩ ﺑـــــﺒﺮ ﺳﻮﻱ ﺩﮊ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻴﺴﻮﺭﺗﺴﺖ ﻛــﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﮔﻠﻪ ﺳﻮﺩ ﺗﺴﺖ ﺯ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﻳــــﻜﻲ ﺭﺍ ﮔﻤﺎﺭ ﻭ ﺳﻮﺍﺭ ﻛـــــــﻪ ﺩﮊﺑــﺎﻥ ﺩﮊ ﺭﺍ ﻛﻨﺪ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺩﺭ ﺩﮊﺩﻣــــﺎﻥ ﺑــــﺮ ﮔﺸﺎﻳﺪ ﺳﭙﺲ ﺳﻴﺎﻩ ﺁﻳﺪﺕ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﻳﺶ ﻭ ﻛﺲ ﺷــــﻮﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺍﻭ ﺑﻲ ﺩﺭﻧﮓ ﺑــــﺮ ﺁﺭﺩ ﺩﻣــﺎﺭ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﺭﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﭘـــﺲ ﺁﻧﮕﻪ ﺑﺪﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﻱ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﺩﻟـــﺖ ﺷـــﺎﺩ ﺑـــﺎﺩﺍ ﺑﺪﻳﻦ ﻛﻬﺘﺮﻱ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺒﺎﺩﻝ ﺍﻳﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻓﻴﺮﻭﺯ ﻟﻮﻟﻮﭘﻨﻬﺎﻧﻲ ﻗﺎﺻﺪﻱ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﻫﺮﻣﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﻓﺮﺳﺘﺪ , ﻛﻪ ﺑﻬﺮ ﻗﻴﻤﺘﻲ ﺷﺪﻩ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺸﺮﻑ ﺑﻪ ﺍﺳﻼﻡ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻟﺠﻮﻳﻲ ﺑﻜﻨﺪ . ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺪﺍﺩﻱ , ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺧﻴﺮ ﻭ ﺧﻮﺑﻲ ﺩﺭ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻧﻮﺑﺨﺘﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺳـــﻴﺎﻩ ﺳــﻮﺍﺭﻱ ﻛـﻪ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺩ ﺗـــــﻨـﺶ ﺧــــﺴﺘﻪ ﺑـﺎﺩ ﺩﻟـﺶ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺎﺩ ﭼﻨﻴﻦ ﺭﻭﺯ ﺑﺪ ﺭﺍﺷﺪ ﺍﻭ ﻣﺎﻳﻪ ﺑﺲ ﺑــــﺪﻭ ﺷـــﺎﻩ ﺭﺍ ﮔـــﺮ ﺑــــﻮﺩ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻓــﺮﺳﺘﺪ ﻳﻜﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﺃﻱ ﻭﺭﺍﻩ ﻛــــﻪ ﺻـﺪ ﺩﺭ ﺻﺪ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻭ ﮔـﺮ ﻧﻪ ﺯﻧﻴﺰﻩ ﻭﺭﺍﻥ ﻛﺲ ﺑﺠﻨﮓ ﻧـﺒﺎﺷﺪ ﻛــﻪ ﺑــــﺮ ﺑﻮﺩ ﻓﺴﻮﻥ ﺗﻴﺰ ﭼﻨﮓ ﻧـﻪ ﻧﻌﻤﺎﻥ ﻭﻧﻲ ﻛﻌﺐ ﻭ ﻧﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﻧـــﻪ ﺷـــــﻌﺒﻪ ﻧــﻪ ﺑﻮﺳﻌﻴﺪﻩ ﻧﻲ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻧــﺪﺍﻧـــﺪ ﺯﻛﮋﻱ ﻛﺴﻲ ﺭﺍﻩ ﺭﺍﺳﺖ ﺳﻴــﺎﻩ ﺳـــﻮﺍﺭﻱ ﺑــــﺮﺍﺩﺭ ﺑــــــﻼﺳﺖ ﻛــﻨــﻮﻥ ﺍﺷــــﻌﺮﻱ ﺭﺍ ﺑﻮﺩ ﺭﻫﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﻳــــﻚ ﺧﻴﻤﻪ ﺯﺍﻥ ﻧﻴﺰﻩ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﻛﻨﻮﻥ ﻓــﺮﺳـﺘـﺪ ﺳــﻮ ﺷـﻮﺷــﺘـﺮ ﺑـﺎ ﺳﭙﺎﻩ ﺭﻫﻨﻤﻮﻥ ﻛــــﻪ ﻳﻜــــﺴﺮ ﻛﻨﺪ ﻛﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﺯﻡ ﮔﺎﻩ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﻲ ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺑﺪﺍﻧﺪﻳﺶ ﻭ ﺷـﻮﻡ ﺗـــﻮﺍﻥ ﻳـــﺎﺑــﺪ ﺩﺳـــــﺖ ﻭ ﻧﻴﺮﻭ ﺑﺒﻮﻡ ﺑﻪ ﺷﻮﺵ ﮔﺮ ﺩﺭﺁﻳﺪ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺭ ﺯﺍﺭ ﻧــــﻪ ﺩﻩ ﻣــــــﺎﻧﺪ ﺍﺯ ﺻﺪ ﻧﻪ ﺍﺯﺻﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺑــــﮕﻮ ﺑـﺎ ﺳﭙﻬﺒﺪ ﻛﻪ ﺟﺎﻱ ﺩﺭﻧﮓ ﻧــﺒﺎﺷــــــﺪ ﻛﻨﻮﻥ ﺍﻱ ﺳﭙﻬﺪﺍﺭ ﺟﻨﮓ ﻣــــﺮﺍ ﻣﻐﺰ ﻭ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻭ ﺭﺃﻱ ﻫﻮﺵ ﺑـــــﮕﻮ ﺑـــﺎ ﺗــــﻮ ﺑــــﮕﻮﻳﻢ ﺑﻜﻮﺵ ﺑﻜﻮﺵ ﻭ ﻳـﻜﻲ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﻦ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﻣـــﺒـــﺎﺵ ﺍﺯ ﺳﻴﺎﻩ ﺍﻱ ﺳﭙﻬﺒﺪ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻛـﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﺪﻣﻨﺶ ﭼﻮﻥ ﺭﺳﺪ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻩ ﻛـــــﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺍﻳــــﺮﺍﻧــــﻴـــﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﻴﺎﻩ ﻛـﻪ ﺭﻩ ﺩﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ ﻭ ﭼﺎﺭﻩ ﺯ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻛﻦ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﻧﺒﺮﺩ ﺷــﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﻭ ﭘﻮﺯﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺯﺷـﺎﻩ ﻭ ﮔـــﺮﻧـــﻪ ﺑــﺒﺮ ﺳــــﻮﻱ ﻳﺰﺩﺍﻥ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﺭ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﻓﻮﻕ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻳﻚ ﻓﺮﺩ ﺑﻠﻮﭺ ﺑﻴﺎﻥ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻟﺸﻜﺮ ﻫﺮﻣﺰﺍﻥ ﻳﻚ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻧﻮ ﺑﺨﺘﻲ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻪ ﺑﻴﺎﻧﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﺪ : ﭼﻨﺎﻥ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺎﻩ ﺷـــﮕـــﻔﺘﻲ ﺑﺴﻲ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺳﻴﺎﻩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟـــﻨﮓ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﻝ ﺷﻴـﺮ ﻭ ﺑﺒﺮ ﺑــــﻪ ﻧــﻴـﺮﻭ ﺑـــﺮ ﺁﻳــﺪ ﺩﻣﺎﺭ ﻫﮋﺑﺮ ﭼــــﻮ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺮ ﻛﺸﺪ ﺍﺯ ﻧﻴﺎﻡ ﻧــــﻤــــﺎﻧﺪ ﭘﻠﻨﮓ ﻭ ﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﻨﺎﻡ ﺑــــــــﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻛﻨﺪ ﻛﺎﺭ ﻳﻚ ﻟﺸﻜﺮﻱ ﻫـــﻨــﺮﻫـــﺎﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺰﺩ ﺩﻓﺘﺮﻱ ۶ ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺭﺃﻱ ﻭ ﻧﻈﺮ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻨﺪ . ﻭ ﻳﻚ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ‏« ﺷﻴﺮﻭﻳﻪ ‏» ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻧﺶ ﭘﻴﺶ ﺍﺑﻮ ﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ‏( ﺭﺽ ‏) ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ , ﻭ ﺍﻳﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺩﻭ ﺟﺎﻧﺒﻪ ﻣﺼﺎﺩﻑ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻟﺸﻜﺮﻳﺎﻥ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﺭ ﺍﻫﻮﺍﺯ ﺍﺳﺘﻘﺮﺍﺭ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﻟﺸﻜﺮ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻌﻬﺪﻩ ﺍﺑﻮ ﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺶ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺁﻧﺎﻥ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ﻛﻪ ﺧﻠﻴﻔﻪ ﻭﻗﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻤﺮ ‏(ﺭﺽ ‏) ﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻭ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﺪ . ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻤﺮ ‏(ﺭﺽ ‏) ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺑﻴﻦ ﻃﺮﻓﻴﻦ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﺮﺍﻳﻂ ‏« ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ‏» ﻣﻮﺭﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ﻭ ﺗﻌﻬﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻃﺮﻓﻴﻦ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎﻱ ﺁﻥ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﻭ ﻣﻮﺍﺩ ﺁﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻮﺩ : ۱ - ﻣﺎ ﺑﺎ ﻣﻴﻞ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﺧﻮﻳﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻫﻤﻜﺎﺭﻱ ﻭ ﻣﺴﺎﻋﺪﺕ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻋﻠﻴﻪ ﻣﺸﺮﻛﻴﻦ ﻭ ﻛﻔﺎﺭ ﻭ ﻏﻴﺮ ﻋﺮﺏ ﻣﻲ ﺟﻨﮕﻴﻢ , ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺟﻬﺎﺩ ﺑﺎ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﻧﻤﻲ ﺟﻨﮕﻴﻢ . ۲ - ﺍﮔﺮ ﺑﻴﻦ ﺷﻤﺎ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﺩﺭﮔﻴﺮﻱ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﻴﻔﺘﺪ , ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﻴﭽﻜﺪﺍﻡ ﺟﺎﻧﺒﺪﺍﺭﻱ ﻭ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻴﻢ ﻭ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﻫﻴﭻ ﮔﺮﻭﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﻱ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﻳﻢ . ۳ - ﻣﺎ ﺗﻘﺎﺿﺎﻱ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭﻱ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺴﺎﻭﻱ ﺑﺎ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ . ۴ - ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﺼﺮﻩ ﻣﺴﻜﻦ ﻭ ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﻲ ﻣﺸﺨﺺ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ , ﻛﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﻛﺸﻲ ﺑﻜﻨﻴﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻛﺸﺎﻭﺭﺯﻱ ﻭ ﺁﺑﺎﺩﺍﻧﻲ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﻳﻢ . ۵ - ﻫﺮ ﻛﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﺩﺭﮔﻴﺮﻱ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻛﺮﺩ , ﺍﻣﻨﻴﺖ ﻭ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻱ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺎ ﺗﻌﻬﺪ ﮔﺮﺩﺩ ﻛﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ . ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﻌﻬﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺘﻨﺒﺎﻁ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻠﻮﭼﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺗﻌﻬﺪﻧﺎﻣﻪ ﻭ ﭘﻴﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻨﻌﻘﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﭘﺎﻳﺒﻨﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺯﻳﺮﺍ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ‏(ﺭﺽ ‏) ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﮕﻲ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ . ﺑﻠﻮﭼﺎﻥ ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﻛﺴﻲ ﺟﺎﻧﺒﺪﺍﺭﻱ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﻭﻃﻦ ﺍﺻﻠﻲ ﺷﺎﻥ ﻛﻪ ﻣﻜﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻮﭺ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺑﻠﻮﭼﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻬﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻜﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺑﻲ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻠﻴﻔﻪ ﺩﻭﻡ ﺑﻪ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺣﺠﺎﺯ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﺪﺍً ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺍﻧﺪ . ﺍﮔﺮ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ ﻗﻮﻡ ﺑﻠﻮﭺ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ , ﻛﻪ ﺑﻴﮕﺎﻧﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ . ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﻮﻳﺴﺎﻥ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﻨﺪ : ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ , ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺑﻮ ﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ‏( ﺭﺽ ‏) ﻗﻠﻌﻪ ﺍﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺗﺼﺮﻑ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻥ ﻗﻠﻌﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﺤﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺶ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺟﻨﮕﻲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﻭﺍﺩﺍﺷﺖ . ﻭ ﻗﻠﻌﻪ ﺑﻮﺳﻴﻠﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻓﺘﺢ ﺷﺪ ﻭ ﻟﺸﻜﺮﻳﺎﻥ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﺍﺧﻞ ﻗﻠﻌﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻗﻠﻌﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﻱ ﺑﻬﺎﺭ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﻓﺮﺩ ﺑﻠﻮﭺ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻋﻤﻠﻜﺮﺩ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﻠﻲ ﻭ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﺪ : ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﻠﻮﭺ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﻫﻤﺮﺍﻫﻲ ﻭ ﻫﻤﻜﺎﺭﻱ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ , ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺩﺭ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻧﻮﺑﺨﺘﻲ ﺑﻄﻮﺭ ﻛﺎﻣﻞ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺎ )) ﻛﻮﭺ ﻭ ﺑﻠﻮﭺ (( ﻫﻤﺮﺍﻫﻲ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺳﺎﺯﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺑﻮﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ , ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻓﺘﺢ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﻮﻳﺶ ﺷﻬﺮ ﺑﺼﺮﻩ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ , ﻭ ﺳﺎﻛﻦ ﺁﻧﺠﺎ ﺷﺪﻧﺪ . ﻭ ﻫﺮ ﻳﻜﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻧﻬﺮﻱ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻛﺸﺎﻭﺭﺯﻱ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻳﻚ ﻧﻬﺮ ﻭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﻌﺮﻭﻑ ‏«ﻧﻬﺮ ﺍﻻﺳﺎﻭﺭﻩ ‏» ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ . ﻓﺘﻮﺡ ﺍﻟﺒﺪﺍﻥ ﺑﻼﺫﺭﻱ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﺪ : ﺍﺑﻮﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﺭﺑﻴﻊ ﺑﻦ ﺯﻳﺎﺩ ﺭﺍ ﮔﺴﻴﻞ ﺩﺍﺷﺖ , ﺍﻭ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺳﻴﺮﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺘﺢ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻫﻞ ﺑﻢ ﺍﻧﺪﺭ ﻏﺎﺭ ‏«ﺍﻳﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ‏» ﺻﻠﺢ ﻛﺮﺩ . ﺍﻫﺎﻟﻲ ﺍﻳﻦ ﺑﻼﺩ ﻛﻔﺮ ﻭﺭﺯﻳﺪﻩ ﻧﻘﺾ ﻋﻬﺪ ‏(ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺷﻜﻨﻲ ‏) ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﺠﺎﺷﻊ ﺑﻦ ﻣﺴﻌﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻥ ﺷﻬﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻓﺘﺢ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺟﻴﺮﻓﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﺼﺮﻑ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻄﺮﻑ ﻛﺮﻣﺎﻥ ﺣﺮﻛﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﺘﺎﺧﺖ ﻭﻱ ﺑﻪ ﻗﻔﺺ ‏« ﻛﻮﭺ ‏» ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﻛﻪ ﺗﺮﻙ ﺩﻳﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻫﺮﻣﺰ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﺎ ﻭﻱ ﮔﺮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﻨﮕﻴﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﻳﺎﻓﺖ ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻛﺮﻣﺎﻥ ﮔﺮﻳﺨﺘﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﺮﻓﺘﻨﺪ , ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺑﻪ ﻣﻜﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺳﺠﺴﺘﺎﻥ ‏« ﺳﻴﺴﺘﺎﻥ ‏» ﺷﺪﻧﺪ ﭘﺲ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻗﻄﺎﻉ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻛﺸﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﺸﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﻩ ﻳﻲ ﭼﺎﻫﻬﺎ ﻗﻨﺎﺕ ﺣﻔﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﻓﺘﻮﺡ ﺍﻟﺒﻠﺪﺍﻥ ﺑﻼﺫﺭﻱ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺼﺮﻩ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ : ﻧﮋﺍﺩ ﻭ ﺍﺻﻞ ﻭ ﻧﺴﺐ ﻛﺪﺍﻣﻴﻚ ﺍﺯ ﻗﺒﺎﻳﻞ ﻋﺮﺏ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻧﺰﺩﻳﻜﺘﺮ ﺍﺳﺖ ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻨﻮ ﺗﻤﻴﻢ ﻭ ﻫﺪﻑ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻗﻮﻡ ﺍﺯﺩ ﻫﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺷﻮﻧﺪ . ﭘﺲ ﻗﻮﻡ ﺍﺯﺩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎ ﺑﻨﻮ ﺗﻤﻴﻢ ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﻴﻦ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﮔﺰﻳﻨﻨﺪ . ﻭ ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺎﻭﺭﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ ﻛﻨﺪﻧﺪ , ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﻋﺎﻣﺮ ﺣﻔﺮ ﻛﺮﺩ . ﺍﺑﻮﺍﻟﺤﺴﻦ ﻣﺪﺍﺋﻨﻲ ﮔﻮﻳﺪ : ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺷﻴﺮﻭﻳﻪ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﺎﻟﺪ ﺑﻦ ﻣﻌﻤﺮ ﻭ ﺑﻨﻮﺳﺪﻭﺱ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻜﺮﺑﻦ ﻭﺍﺋﻞ ﺳﻜﻨﻲ ﮔﺰﻳﻨﻨﺪ , ﺍﻣﺎ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻧﭙﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﺑﻨﻮ ﺗﻤﻴﻢ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﮔﺰﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﻗﺒﺎﻳﻞ ﺍﺯﺩ ﻭ ﻋﺒﺪ ﺷﻤﺲ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻢ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ : ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﻲ ﺯﻳﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻴﺰ ﻗﻮﻡ ﺟﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭﻫﻬﺎﻱ ﭼﺮﺍﮔﺎﻩ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻟﻴﺮ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻟﻴﺮ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺎ ﻗﻮﻡ ﺯﻁ ‏«ﺟﺖ ‏» ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺟﻤﻊ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﻭ ﻣﺘﺤﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﻗﻮﻡ ﺑﻨﻲ ﺗﻤﻴﻢ ﺑﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﺟﺬﺏ ﺁﻧﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ . ﭘﺲ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻟﻴﺮ ﺑﻪ ﺑﻨﻮ ﺳﻌﺪ ﻭ ﺟﺖ ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺑﻨﻮ ﺣﻨﻈﻠﻪ ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﺸﺮﻛﺎﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺑﻦ ﻋﺎﻣﺮ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪ . ﻟﻴﻜﻦ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺟﻤﻞ ﻭ ﺻﻔﻴﻦ ﻭ ﺳﺎﻳﺮ ﺟﻨﮓ ﻫﺎﻱ ﺑﻴﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺷﺮﻛﺖ ﻧﺠﺴﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﺒﺮﺩ ﻣﺴﻌﻮﺩ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺭﺑﺬﻩ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺑﻦ ﺍﺷﻌﺚ ﺩﺭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻛﺎﺭ ﻭﻱ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﺁﻥ ﺣﺠﺎﺝ ﻗﺼﺪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﻋﻄﺎﻳﺎﻱ ﻣﻘﺮﺭ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﺬﻑ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺭﺍ ﺑﻜﻮﭼﺎﻧﺪﻭ ﮔﻔﺖ ﺟﺰﺀ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺷﻤﺎ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻳﺎﺭﻱ ﻧﺪﻫﻴﺪ . ﻛﺴﺎﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﻣﺪﺍﺋﻨﻲ ﺍﺯ ﻋﻮﺍﻧﻪ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻟﻴﺮﺑﺎ ﺍﺯﺩ ﻫﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﻛﺪﺍﻣﻴﻚ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﺍﺯﺩ ﻭﺑﻨﻮﺗﻤﻴﻢ ﺑﺎ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ‏( ﻉ ‏) ﻭ ﺧﻠﻔﺎﺀ ﺍﺯ ﺣﻴﺚ ﻧﺴﺐ ﻧﺰﺩﻳﻜﺘﺮﻧﺪ ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﻨﻮﺗﻤﻴﻢ ﭘﺲ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﻨﻮ ﺗﻤﻴﻢ ﻫﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺭﻳﺶ ﺳﻔﻴﺪ ﻗﻮﻡ ﺑﻨﻮ ﺗﻤﻴﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺣﻨﻒ ﺑﻦ ﻗﻴﺲ ﺑﻮﺩ . ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻟﻴﺮ ﺩﺭ ﺍﻳﺎﻡ ﺍﺑﻦ ﺯﺑﻴﺮ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺭﺑﺬﻩ ﺷﺮﻛﺖ ﺟﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻴﺮﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﻜﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻴﺮ ﻫﻴﭻ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺧﻄﺎ ﻧﻤﻲ ﻛﺮﺩ . ﺍﻣﺎ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻭ ‏«ﺟﺖ ‏» ﻭ ﺍﻧﺪﻏﺎﺭ ‏«ﺍﻳﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ‏» ﺟﺰﺀ ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺭﺳﻴﺎﻥ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻧﺎﻥ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﻣﺴﺘﻤﺮﻱ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ , ﻭ ﺩﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺟﻨﮕﺠﻮﻳﺎﻧﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﺳﻴﺮ ﺷﺪﻧﺪ . ﭼﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﺍﺯ ﻛﺎﺭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻟﻴﺮﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪﻧﺪ , ﭘﻴﺶ ﺍﺑﻮ ﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻟﻴﺮﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻛﺎﺷﺎﻧﻪ ﺑﺨﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪ . ﺭﻭﺡ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﻮﻣﻦ ﺍﺯﻳﻌﻘﻮﺏ ﺑﻦ ﺣﻀﺮ ﻣﻲ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻛﺮﺩ ﺣﺠﺎﺝ ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯ ﻗﻮﻡ ﺟﺖ ﻭ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺳﻨﺪ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺍﻭﻻﺩ ﻭ ﮔﺎﻭﻣﻴﺸﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺳﻔﻼﻱ ‏«ﻛﺴﻜﺮ ‏» ﺍﻗﺎﻣﺖ ﺩﺍﺩ . ﺭﻭﺡ ﮔﻮﻳﺪ : ﺍﻳﻦ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﺑﺮ ﺩﺷﺘﻬﺎﻱ ﻭﺳﻴﻊ ﻣﺸﺮﻑ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﭼﻴﺮﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻜﺎﻧﻬﺎﻱ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﺜﻞ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻳﻲ ﺍﺯﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﻭ ﻏﻼﻣﺎﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻭ ﭘﻴﺮﺍﻣﻮﻥ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﺳﻴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻦ ﻋﻠﻲ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ . ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﺰﻧﻲ ﻭ ﺳﺮﻛﺸﻲ ﻭ ﻃﻐﻴﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ . ﻭ ﻗﺒﻼً ﻛﺎﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻴﺰ ﺍﻧﺪﻛﻲ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭﻳﺎ ﺍﺯ ﺑﻴﺨﺒﺮﻱ ﺳﺎﻛﻨﺎﻥ ﻛﺸﺘﻴﻬﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﺒﺮﺩﻱ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯﺧﻼﻓﺖ ﻣﺎﻣﻮﻥ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺒﻮﺭ ﺩﺭ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻱ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ , ﻭ ﺣﻤﻞ ﻛﺎﻻ ﻭ ﻛﺸﺘﻲ ﻫﺎ ﺍﺯﺑﺼﺮﻩ ﺑﻪ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ . ﭼﻮﻥ ﺍﻟﻤﻌﺘﺼﻢ ﺑﻪ ﺧﻼﻓﺖ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺳﺮﻛﻮﺑﻲ ﺁﻧﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﻫﻞ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺑﻨﺎﻡ ﻋﺠﻴﻒ ﺑﻦ ﻋﻨﺴﺒﻪ ﺭﺍ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﺮﺩ , ﻭ ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﻭ ﺳﭙﺎﻫﻴﺎﻥ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ , ﻭ ﻫﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻛﻤﻚ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻱ ﻧﻨﻤﻮﺩ . ﻭ ﺳﻮﺍﺭﺍﻧﻲ ﺗﻴﺰﺭﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺳﺒﺎﻧﻲ ﺩﻡ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺩﺷﺖ ﻫﺎﻱ ﻭﺳﻴﻊ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﮔﻤﺎﺷﺖ , ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﺟﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺎﺕ ﺭﻭﺯﻳﺎ ﺍﻭﻝ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ . ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﻋﺠﻴﻒ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﻫﻨﮕﻔﺘﻲ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺴﺘﻨﺪ , ﻭ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻛﺮﺩ , ﻭ ﻫﻴﭽﻜﺪﺍﻡ ﺍﺯﺁﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻧﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻛﺸﺘﻲ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺪﻳﻨﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻌﻀﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻘﻴﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﻛﺎﺷﺎﻧﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﺎﻳﺮ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺯﺭﺑﻪ ﻭ ﻣﺮﺯﻫﺎﻱ ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﺳﺎﺧﺖ . ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ , ﻛﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺘﻲ ﭼﻬﻞ ﻧﻔﺮ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺘﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻃﻠﺤﻪ ﺑﻦ ﻋﺒﻴﺪﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺯﺑﻴﺮﺑﻦ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻪ ﺑﺼﺮﻩ ﺁﻣﺪﻧﺪ ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺑﻦ ﺣﻨﻴﻒ ﺍﻧﺼﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﻋﻠﻲ ﺑﻦ ﺍﺑﻲ ﻃﺎﻟﺐ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺣﻜﻤﺮﺍﻧﻲ ﺩﺍﺷﺖ . ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎ ﺁﻣﺪﻥ ﻋﻠﻲ ﺑﻦ ﺍﺑﻲ ﻃﺎﻟﺐ ‏( ﻉ ‏) ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻴﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻱ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ، ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﺤﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﻛﺸﺘﻨﺪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﻴﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻌﻬﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ ۰ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺩﺭ ﺍﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺑﻮ ﺳﺎﻟﻤﻪ ﺯﻃﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺎﻟﺢ ﻭ ﻧﻴﻜﻮ ﻛﺎﺭ ﺑﻮﺩ۰ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺟﺖ ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﺳﻮﺭﻳﻪ ﻭ ﺗﺮﻛﻴﻪ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﺮﺩ , ﻭ ﻭﻟﻴﺪ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﻠﻚ ﻧﻴﺰ ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯ ﺟﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﻮﺍﻟﻲ ﺍﻧﻄﺎﻛﻴﻪ ﺑﺮﺩ . ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﻋﺒﻴﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﻳﺎﺩ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺨﺎﺭﺍ ﺭﺍ ﺍﺳﻴﺮ ﻛﺮﺩ , ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﻲ ﺁﻥ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺣﻜﻢ ﺍﻭ ﺷﺪﻧﺪ , ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﻋﺒﻴﺪﺍﻟﻠﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺎﻫﻴﺎﻧﻪ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻃﺮﻳﻖ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﻲ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪ , ﻭ ﻋﺒﻴﺪﺍﻟﻠﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺳﺎﻛﻦ ﺳﺎﺧﺖ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺣﺠﺎﺝ ﺷﻬﺮ ‏« ﻭﺍﺳﻂ ‏» ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺩ . ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﺧﺎﻟﺪ ﺷﺎﻃﺮ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ ﺍﺑﻦ ﻣﺎﺭﻗﻠﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺍﺳﺖ . ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﺍﻧﺪﺭ ﻏﺎﺭ ‏«ﺍﻳﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ‏» ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﻛﺮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺳﻴﺴﺘﺎﻥ ﺍﻧﺪ . ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﻫﻢ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺫﻛﺮ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﺳﻴﺎﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻠﻮﭺ ﺑﺎ ﺍﺑﻮ ﻣﻮﺳﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﻋﻬﺪ ﻭ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭﻱ ﻣﻲ ﺑﻨﺪﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺟﺎﻧﺐ ﻫﻴﭻ ﻃﺮﻓﻲ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮﻧﺪ , ﺍﻳﻦ ﻋﻬﺪ ﻭ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ‏( ﻉ ‏) ﺭﻋﺎﻳﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ . ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﮕﻲ ﺑﻴﻦ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﻠﻮﭺ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﻛﻮﭺ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﻳﺎﺭ ﺧﻮﻳﺶ ﻣﻜﺮﺍﻥ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ : ﻛﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺫﻛﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ . ﺁﺭﻭﭼــﻲ ﻛﻪ ﻳﻼﻥ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺍﺕ ﻣـــﺮﺩﺭﻩ ﺭﻫــﻴـﻦ ﻧـــــﺮﻳﺎﻥ ﺍﺕ ﻣـــــﺮﺩﻩ ﺭﻩ ﺭﻫـﻴﻦ ﻧـﺮﻳﺎﻥ ﺍﺕ ﺑــــﻮﺭﺍﻥ ﺗـــﺮﺩﻙ ﺟـﻮﻻﻥ ﺍﺕ ﺩﻭﺭﺀ ﻫـــــﻴﺒﺖﺀ ﻣــﻴـﺪﺍﻥ ﺍﺕ ﺻـﻠﻮﺍﺕ ﮔﻮﻥ ﻋﺮﺏ ﭼﺎﻻﻥ ﺍﺕ ﺳﻮﺭﻳﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺍﺳـﺘﺎﻥ ﺍﺕ ﺍﺳﺘـــــﻤﺒـــﻮﻝ ﻣــﺞ ﺫﻧﺰﺍﺕ ﺍﺕ ﻓــﻮﺝ ﻟــﺸـﻜﺮﺀ ﮔـﺮ ﻧﺪﺍﻥ ﺍﺕ ﻫــــﺮ ﭼﻲ ﺣﻤﺰﻩ ﺀ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺍﺕ ﺁﺭﻭﭼـــــﻲ ﺩﻭ ﮔـﺮﻭﻩ ﺀ ﺑﻴﺘـﮓ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﭼﻪ ﺩﻣﺸﻖ ﺀ ﮔﻮ ﺳﺘـﮓ ﺍﻧــﭽــــﻮ ﺭﻭﺩ ﺭﺍﺗـــﻚﺀ ﺭﭘﺘﮓ ﻣــــﻠــﻚﺀ ﻛﺸﻮﺭﺍﻥ ﺑﻬﺮ ﺑﻴﺘﮓ ﭼـــﻨــﺪﻱ ﻛـــﻨﺪﻫــﺎﺭ ﺀ ﻧﺸﺘﻚ ﺑــــﺎﺯﻳــﻦ ﻋﻤﺮ ﻛﻮﺕﺀ ﺭﭘﺘﮓ ﻗــﻮﻣــــﻲ ﺣـــﻴﺪﺭ ﺁﺑﺎﺩﺀ ﻧﺸﺘﮓ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﻣﺎﻥ ﺣﻠﺐ ﺟﺎﻩ ﻛﺮﺗﮓ ﭘــــﺖ ﺗﻮﺭﺀ ﺍﺵ ﻳﻚ ﻛـــﺮﺗﮓ ﻣــــﺮﺩﻱ ﻣــﻜـﻪ ﺀ ﺩﺭ ﻛﭙﺘﮓ ﺯﺣـــﺎﻕ ﺀ ﻋـــــﺮﺏ ﻧـــﺎﻡ ﺑﻴﺘﮓ ﺍﺑــــﻦ ﺀ ﺳـــﺎﺑـﻖ ﺀ ﺷﺎﻡ ﺑﻴﺘﮓ ﻓـــــﻮﺝ ﺀ ﻟــﺸــﻜﺮﺍﻥ ﻣﺎﻥ ﺑﻴﺘﮓ ﺟـــﻨــﮓ ﺀ ﺑﻨﭙﺪﺋﻲ ﭘﺮ ﻧﻴﺘﮓ ﺗـــــﺮﻧﺪﻳﻦ ﻣـﺮﻛﺐ ﺋﻲ ﺳﺮ ﻳﻨﺘﮓ ﻫﺮﺩﻳﻢ ﺀ ﻧﻬﻴﺐ ﺋﻲ ﺩﻭﺭ ﺩﺍﺗﮓ ﻣـــــﻠﻚ ﺀ ﻣﺮﺩﻡ ﺋﻲ ﺷﻮﺭ ﺩﺍﺗﮓ ﻗﻮﻣــﺎﻥ ﺋﻲ ﺑﺴﺎﺕ ﺩﻭﺭ ﺩﺍﺗﮓ ﺩﺭ ﻛـــــﭙﺖ ﺍﻧﺖ ﺭﻭ ﻛﻴﻦ ﮔﺎﺯﻱ ﺯﺭﺕ ﺍﻧــــﺖ ﻫﻨﺠﺮ ﺷﻴﺮﺍﺯﻱ ﻣــﻬـــﺮﻱ ﺀﺭﻭﻛـــﻴﻦ ﺗـــــﺎﺯﻱ ﺑــــﻐــﺪﺍﺩ ﺍﺵ ﻛــﺘﮓ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﻲ ﻫـــﭻ ﭘﻴـــﻢ ﺀـــﻨﻪ ﺑﻴﺘﮓ ﺭﺍﺿﻲ ﺷـــﺖ ﺀﺑـــﺼـــﺮﻩ ﺀ ﮔـــــﻠﻨﺎﺯﻱ ﮔــﻮﺳـﺖ ﺍﻧﺖ ﭼﻪ ﮔﻞ ﺀﺍﻣﺒﺎﺯﻱ ﺍﻳــــﺮﺍﻥ ﺀﺗـــﻪ ﺀﺍﻳــــﺮ ﻛﭙﺖ ﺍﻧﺖ ﺍﻟــﺒـــﺮﺯ ﺀﻛﻨﺎﺭ ﻧﺸﺖ ﺍﻧﺖ ﻧﺸﺖ ﻛﻮﻫﺒﻨﺪﻳﻦ ﻛﻼﺕ ﺍﺵ ﺑﺴﺖ ﺍﻧﺖ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮔﻪ ﮔﺪﺍﻡ ﺍﺵ ﻛﺸﺖ ﺍﻧﺖ ﺑــــﻨــﺠــﺎﻩ ﺀﻳــﻘــﻴـﻦ ﻧﺸﺖ ﺍﻧﺖ ﺳﺒﺰﻳﻦ ﻛـﻬﭽﺮ ﺍﺵ ﭼﺎﺭﻳﻨﺖ ﺍﻧﺖ ﺗـــﻌﻠﻴﻢ ﺍﺵ ﺩﮔﺮ ﻳﺎﺕ ﻛﺮﺕ ﺍﻧﺖ ﺍﻟــﻔــﺎﻅ ﺍﺵ ﺑـﻠﻮﭼﻲ ﺯﺭﺕ ﺍﻧﺖ ﺭﺳـــﻢ ﺀﺩﻭﺩ ﻭﺗــــﻲ ﺗﺮﻳﻨﺖ ﺍﻧﺖ ﻗــﺎﻧـــﻮﻥ ﺀﺑــﻠﻮﭺ ﭘـــﺮﻳﻨﺖ ﺍﻧﺖ ﭘــــﺮﺍﻫــــــﻴﻦ ﺟﺎﻣﮓ ﺀﺷﻠﻮﺍﺭﺍﻥ ﭘـــﺎﮒ ﺀﭼـــﻮﻃــﻪ ﺀﺳﻴﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﮔـــﻮﻥ ﺯ ﻫــــــﻢ ﺀﺍﺳﭙﺮ ﺀﺗﻠﻮﺍﺭﺍﻥ ﮔــــﻮﻥ ﺗﻴﺰﻳﻦ ﻣﺮﻛﺐ ﺀﺭﻫﻮﺍﺭﺍﻥ ﺩﺍﺋــــﻢ ﮔـــــــــﻮﻥ ﻣﺞ ﺀ ﺍﻟﮕﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﻧــﺰﺍﻥ ﺍﻧﺖ ﻣﺸﻬﺪ ﮔﻮﻥ ﺳﻮﺍﺭﺍﻥ ﺗــــﻴـــﮕـــﻲ ﻫﻴـــــﺒﺖ ﺀ ﭘﻴﻜﺎﺭﺍﻥ ﮔــﻮﺳــﺘـــﺎﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﺩﻳﻦ ﮔﺘﺎﺭﺍﻥ ﻭﺍﺭﺗـــــﮓ ﺳـــﺮ ﮔﭽﻞ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﻛﭙﺘــﮓ ﻧـــﺎ ﺗــﭙـــﺎﻛـــﻲ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﮔﻮﺗﻚ ﺍﻧﺖ ﺍﺵ ﮔﺪﺍﻡ ﮔﻮﻥ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﻟـــﻮﮒ ﺍﺵ ﻟـــﺮﺍﺗﺎﻥ ﮔﻮﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﻧــﺰ ﺍﺵ ﭘــــــﺎﺩ ﻛـــﺘﺎﻥ ﺍﻟﮕﺎﺭﺍﻥ ﺩﻳـــﻢ ﭘـــــﻪ ﭘـــﻬﺮﻭﻩ ﺭﻭﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻗﺮﻥ ﺩﻭ ﮔﻮﺳﺘﮓ ﺍﺕ ﭼﻪ ﺁﺳﺎﻻﻥ ﮔــــﺮ ﺍﺟـــﺤـﺠـﺘــــﮓ ﺩﻻﺭﺍﻥ ﻗــــﻮﻡ ﺀ ﻛـــــــــﻮﻓﻬﻲ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺁﻩ ﺭﻭﭺ ﺍﻣـــﺎﻡ ﺀ ﻭﻗـــــــﺖ ﺍﺕ ﺍﺧـــﺘــﻴــــﺎﺭﺍﺕ ﻳﺰﻳﺪ ﻣﺎﻥ ﺗﻬﺖ ﺀ ﻛـــــﺎﺭﻱ ﻛـﺮﺗﮓ ﺍﺕ ﺑﺪﺑﻬﺖ ﺀ ﺷــــﻤـــــﺮ ﺀﻻﻧﺘﻲ ﺍﻳـــﻦ ﻟﺤﺖ ﺀ ﻛــﺮﺕ ﺍﻧــــﺖ ﺋﻲ ﺷﻬﻴﺪ ﻧﺎﻡ ﺁﻭﺭ ﺍﻭﻻﺩ ﺀ ﻋــــــﻠــــــــــﻲ ﺷﻴﺮ ﺀ ﻧﺮ ﺩﻳــﻦ ﺀ ﻣــﺬﻫـــﺐ ﺀﺭﻩ ﺩﺭﺑــــــﺮ ﺷــــﻬــــﺮ ﺀ ﻛـــﺮﺑﻼ ﺀ ﺑﻲ ﺩﺭﻭﺭ ﺩﻋــــﺎ ﮔـــﻮﻩ ﺀﺷـــﻔـــــﺎ ﺀ ﻣﻬﺸﺮ ﻣﺎ ﻫﻲ ﮔﻮﺳﺘﻚ ﺁﺕ ﭼﻪ ﺟﻨﮓ ﺀ ﺯﺍﺭ ﺑـﻴـﺘـﮓ ﺣــﻠﺐ ﺭﻧﮓ ﺭﻧﮓ ﺀ ﮔــــﺮ ﺀ ﭼــــــﻪ ﻳﺰﻳﺪ ﺀ ﺟﻨﮓ ﺀ ﭘــﺎﺩ ﺍﺗــــﻚ ﺍﻧﺖ ﭼﻤﻮﺩ ﺩﻟﺘﻨﻚﺀ ﺁﺭﻭﭺ ﻣــــــﺤﻤﺪ ﺁﺕ ﺭﺍﺝ ﺀ ﺳﺮ ﭘـــﻴـــﺮﻭﺯ ﺁﺕ ﻳــﻠـﻴـﻦ ﻧـــﺎﻡ ﺁﻭﺭ ﺩﺭ ﻛـــــﭙﻴﺖ ﺍﻧﺖ ﻣﻠﻮ ﻛﻴﻦ ﺳﺮﻭﺭ ﺭﺍﺝ ﺍﺵ ﺯﺭﺗـــــﮓ ﺁﺕ ﻫﻤﺴﻨﮕﺮ ﻟــــــــﺮﺍﻥ ﺀﺭﻭﺍﻥ ﺩﺭ ﭘـــــــﻪ ﺩﺭ ﻣــــــﺎﻝ ﺍﺵ ﺑــــﻪ ﺳﺘﻮﻥ ﺍﺕ ﻣﻬﻴﺮ ﭼـــــﺎﺭﻳــﻨﺖ ﺍﻧﺖ ﺗﻤﺎﻣﻴﻦ ﻛﺸﻮﺭ ﺟــــــــﺎﮔﺎﻩ ﺍﺵ ﻧﻪ ﺑﻴﺖ ﻧﺰﻩﺀ ﮔﻮﺭ ﺩﺯ ﺁﭖ ﺀ ﺑــﻨـﻨـﺪﻱ ﺑـﻴـﺖ ﺍﻧــــﺖ ﻧـــﺰﺩﻳﻚ ﺀ ﮔﻮﺭ ﺀ ﺟﺎﻩ ﮔﭙﺖ ﺍﻧﺖ ﻫـــــﺮﺩﻳﻢ ﺀ ﮔﺪﺍﻡ ﺍﺵ ﺷﭙﺖ ﺍﻧﺖ ﺳﻴﺎﻫﻴﻦ ﮔﻮ ﺍﻟﮓ ﺍﺵ ﭘﺮ ﺑﺴﺖ ﺍﻧﺖ ﺷـﺎﺩﺍﻥ ﺀ ﮔــﻞ ﺁﺕ ﻧــــــﻮﺩﻧﺒﺪﮒ ﭘـــــﻴــــﺮﻭﺯ ﺀ ﺟﺘﮓ ﺑﺮ ﭼﻜﻨﺪﮒ ﮔـــﺸــــﺘــﮓ ﺳـــﺮ ﻧـﺘﺎﺑﻴﻦ ﺭﻧﺪ ﺀ ﺑــﻴـــﺎﺭﺍﺕ ﻣــﻨــﻲ ﮔــﻠﻴﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺀ ﺷــﻴــﻬــﻚ ﺷـــﺮ ﻧـﻪ ﺁﻧﺖ ﭘﺮ ﺭﻧﺪ ﺀ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻛﺖ ﻣﻠﻮﻛﻴﻦ ﮔﻠﻴﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺀ ﭘــــﺎﮒ ﺀﭼــــﻮﺭ ﺀ ﭘـــــــــﺮﺑﻨﺪ ﺀ ﻻﺷـــــﺎﺭ ﺀ ﻛــﻤـــﺎﺵ ﻧـﻮﺩﺑﻨﺪ ﮒ ﺭﻧــــﺪﺍﻥ ﺷــﻴــــﻬـــﻚ ﺀ ﭘﺴﻨﺪﮒ ﺷــﻴـــﻬـــﻚ ﭘــﻬـﺮﻭﻩ ﺀ ﺑـﺎﺷﻨﺪﮒ ﺑــــﻤــﭙــــﻮﺭ ﮔﻮﻥ ﻳﻠﻴﻦ ﻧﻮﺩﺑﻨﺪﮒ ﺭﻧــﺪ ﻣــﺎﻥ ﭘــﻬـﺮﻭﻩ ﺀ ﭘــﺮﺷﺎﻥ ﺁﺕ ﻧــــــﻮﺑـــــــﻨﺪﮒ ﻳﻠﻴﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺁﺕ ﺁﭖ ﺋــﻲ ﻛﻬﻦ ﻛﺲ ﺀ ﻛـﻮﺭﺍﻥ ﺁﺕ ﺑـــــﻮﺭﺍﻥ ﺗــــــﺮﺩﻙ ﺀ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺁﺕ ﺑــﻤــﭙــﻮﺭ ﻣــﺎﻥ ﻣــﺞ ﺀ ﺩﻧـﺰﺍﻥ ﺁﺕ ﺁﺭﻭﭺ ﻏــــــــــﻴﺮﺕ ﺀ ﺍﻳـﻤﺎﻥ ﺁﺕ ﻭﺵ ﺁﺕ ﮔـــﻮﻱ ﻳــــﻼﻥ ﻫﻤﺮﺍﻫﻲ ﻗـــﻮﻝ ﺀ ﻭﺍﺩﻩ ﻭﻳــــــﻜــﺠـــﺎ ﻫﻲ ﺁﺭﻭﭺ ﺗــــﭙـــﺎﻙ ﺀ ﻭﻗــــــﺖ ﺁﺕ ﻧـــــﻴــــــﻜــﻴﻦ ﺗﺎﻟﻪ ﭘﺮ ﺑﻬﺖ ﺁﺕ ﺩﻭﺳـــﺘــــﻲ ﺀ ﺣــﻴـــﺎﻩ ﭘــــﺖ ﺍﺕ ﺩﻭﺭﻣــــــــﺎﻥ ﺁﺧﺮ ﺀ ﺟﻬﻞ ﻛﭙﺘﮓ ﺑــﻬـــﺖ ﺍﺵ ﺩﻳـــﻢ ﭘــﭽﻴـﺮﺍ ﻭﭘﺘﮓ ﺭﺍ ﺟـــــﺎﻥ ﻧــــــــﺎ ﺗﭙﺎﻛﻲ ﻛﭙﺘﮓ ﻛـــﻢ ﻛــــﻢ ﺀ ﭘــﺪﺍﺟـــﻢ ﺑـﻴـﺘــﮓ ﻧــــﻮﺩ ﺑــــﻨﺪﮒ ﺷﺘﻚ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﺀ ﭘـــﺎﮒ ﺋـــﻲ ﺑــﺴــﺘــﮓ ﭘﻪ ﻻﺷﺎﺭﺀ ﮔــــــﻬــﺮﺍﻡ ﺀ ﻳــــــﻠﻴﻦ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺭﺀ ﺷــﻴـﻬـــﻚ ﻋـــﺎﺟــﺰﺀ ﺑــﻴــﻤـــﺎﺭﺀ ﻣــــــﻬﺮ ﺋﻲ ﺑﻜﺶ ﺍﺕ ﭘﺮﺳﺮﺩﺍﺭﺀ ﺷــﻴــﺮﻳـــﻦ ﭼــﺎﻛـــﺮﺀ ﺑــﻮﺭ ﺳﻮﺍﺭﺀ ﻫــــــﺮ ﺭﻭﭺ ﻣﺠﻠﺲ ﺀ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺀ ﺭﻧـــــﺪﺍﻥ ﻫــــﻮﺭ ﮔـــﻮﻧـــﺎ ﻻﺷﺎﺭﺀ ﮔــــﺎﻝ ﺍﻧﺖ ﮔﺸﺘﮓ ﺍﻧﺖ ﻛﺘّﺎﺭﺀ ﺗــــــﺎﺭﻳـــﺦ ﺟــــﻮﺭ ﺍﺗــﮓ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺀ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺷﺎﻋﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻧﻲ ﺳﺨﻦ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ , ﻛﻪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﻠﺲ ﻭ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺑﻮﺩ , ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻟﻴﺮﻱ ﻛﻪ ﺍﺳﺐ ﻫﺎﻱ ﺗﻴﺰ ﺭﻭﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﺩﺭ ﺗﻚ ﻭ ﺗﺎﺯ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﻭ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺳﻮﺭﻳﻪ ﺍﺳﺖ , ﻛﻪ ﺍﺳﺒﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺎﻣﺒﻮﻝ ﺗﺮﻛﻴﻪ ﺑﺎ ﻓﻮﺝ ﻭ ﻟﺸﻜﺮﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﮔﺮﺩ ﻭ ﻏﺒﺎﺭ ﺟﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺣﻤﺰﻩ ﺩﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻣﺸﻖ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺸﺮﻕ ﺭﻓﺘﻨﺪ , ﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﺷﺪﻧﺪ . ﻭ ﻣﺪﺗﻲ ﺳﺎﻛﻦ ﻗﻨﺪﻫﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ , ﺍﻓﺮﺍﺩﻱ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﻛﻮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ . ﻭ ﻗﻮﻣﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﻴﺪﺭﺁﺑﺎﺩ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﺷﺪﻧﺪ , ﻭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺩﺭ ﺣﻠﺐ ﻣﺴﻜﻦ ﻭ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ . ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳﻢ ﻭ ﻋﻬﺪ ﻭ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺷﺎﻥ ﻳﮕﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﻣﻜﻪ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺯﺣﺎﻕ ﻋﺮﺏ ﭘﺴﺮ ﺍﺑﻦ ﺳﺎﺑﻖ ﺷﺎﻣﻲ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﺝ ﻭ ﻟﺸﻜﺮﻱ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ , ﻭ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺭﻳﺰﻱ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎ ﻭ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻄﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ , ﻭ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺎﻥ ﻭ ﺷﺘﺮﺍﻥ ﺗﻴﺰﺭﻭ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺭﺍ ﺗﺮﻙ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻭ ﺑﺴﻮﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ , ﻭ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﻮﻩ ﺍﻟﺒﺮﺯ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻗـــﻠﻌﻪ ﻭ ﺑﺎﺭﻭ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺟﺎﻳﻲ ﺧﻴﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﭼﺎﺩﺭ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻣﻴﻦ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﭼﺮﺍﮔﺎﻫﻬﺎﻱ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﭼﺮﻳﺪﻧﺪ . ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺗﻌﻠﻴﻤﺎﺕ ﻗﺒﻠﻲ ﺭﺍ ﻛﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ , ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﻟﻔﺎﻅ ﺑﻠﻮﭼﻲ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ , ﻭ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﻠﻮﭺ ﺑﺎ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﮔﺸﺎﺩ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻭ ﻋﻤﺎﻣﻪ ﻭ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻭ ﺧﻨﺠﺮ ﻭ ﺍﺳﺐ ﻫﺎﻱ ﺗﻴﺰ ﺭﻭ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ . ﻭ ﺑﺎ ﺍﺗﺤﺎﺩ ﻭ ﻳﮕﺎﻧﮕﻲ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﻠﻮﭼﻲ ﺩﻳﺮﻱ ﻧﭙﺎﻳﻴﺪ ﻭ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﮕﻲ ﻭ ﺑﻲ ﺍﺗﺤﺎﺩﻱ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪ . ﺑﻠﻮﭺ ﻫﺎ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎ ﻛﻨﺪﻥ ﺧﻴﻤﻪ ﻫﺎ ﺳﻴﺎﻩ ﭼﺎﺩﺭﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺑﺴﻮﻱ ﭘﻬﺮﻩ ‏( ﺍﻳﺮﺍﻧﺸﻬﺮ ﻛﻨﻮﻧﻲ ‏) ﻭ ﺭﻭﺩﺑﺎﺭ ﻭ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺠﺮﺕ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ . ﺩﻭ ﻗﺮﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻠﺖ ﺳﺎﺯﻱ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﺮﺩ . ﻗﻮﻡ ﻛﻮﻓﻪ ﻭ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻧﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺩﺍﺩﻧﺪ , ﻭ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ‏( ﻉ ‏) ﺩﺭ ﻛﺮﺑﻼ ﺑﻮﺳﻴﻠﻪ ﺷﻤﺮ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭﺍﺕ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻳﺰﻳﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﻣﺎﻫﻲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﻳﺰﻳﺪ ﻧﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﻱ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﻳﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﮔﺮﺩﻳﺪ , ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻠﻮﭺ ﺑﺎ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺴﻮﻱ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺑﺮﻫﺒﺮﻱ ﻣﺤﻤﺪ ﻧﺎﻣﻲ ﻭ ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ ﺷﺠﺎﻉ ﻭ ﺩﻟﻴﺮ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺣﺮﻛﺖ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ . ﻭ ﺑﺎ ﮔﻠﻪ ﻫﺎﻱ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺯﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ . ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺍﻫﺪﺍﻥ ﻣﻲ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ , ﻭ ﺧﻴﻤﻪ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﻮﺑﻨﺪ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻧﻮﺩ ﺑﻨﺪﮒ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﻭ ﺧﻨﺪﺍﻥ . ﺳﺮﺩﺍﺭﺭﻧﺪ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ : )) ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﮔﻞ ﻣﺮﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭﻳﺪ ﻛﻪ ﺭﺋﻴﺲ ﻭ ﺭﻳﺶ ﺳﻔﻴﺪ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻫﻢ . ﺟﺰ ﺷﻴﻬﻚ ﻛﺴﻲ ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺁﻥ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺋﻴﺲ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﺧﻮﻳﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻫﻨﺪ . ﻣﺮﺩﻡ ﻻﺷﺎﺭ ﻭ ﺑﻤﭙﻮﺭ ﻧﻮﺩﺑﻨﺪﮒ ﺭﺍ ﺭﺋﻴﺲ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ , ﻭ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺷﻴﻬﻚ ﺭﺍ ﻣﻲ ﭘﺴﻨﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺣﺎﻛﻢ ﻭ ﺭﺋﻴﺲ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻬﺮﻩ ‏( ﺍﻳﺮﺍﻧﺸﻬﺮ ﻛﻨﻮﻧﻲ ‏) ﺑﺎﺷﺪ . ﺷﻴﻬﻚ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﻳﺶ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﺠﻠﺲ ﻭ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ , ﻭﻟﻲ ﻗﻮﻡ ﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺍﻳﺮﺍﻧﺸﻬﺮ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺷﻮﻛﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻭ ﭼﺮﺧﺶ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﻻﺷﺎﺭ ﻭ ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ ﺷﺎﻥ ﻧﻮﺩﺑﻨﺪﮒ ﺑﻮﺩ , ﻭ ﺩﺍﺭﺍﻱ ﻗﻨﺎﺕ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺟﻨﮕﻲ ﻭ ﺍﺳﺒﺎﻥ ﺗﻴﺰﺭﻭ . ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ , ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻭ ﻏﻴﺮﺕ ﻣﺮﺍﺩﻧﮕﻲ ﻭ ﻭﻓﺎ ﻭ ﭘﺎﻳﺒﻨﺪﻱ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﻭ ﻭﻋﺪﻩ ﺧﻮﻳﺶ ﻭ ﺍﺗﺤﺎﺩ ﻭ ﻳﮕﺎﻧﮕﻲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﺎﻧﺲ ﻭ ﺑﺨﺖ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﻭ ﺣﻴﺎ ﭘﺎ ﺑﺮﺟﺎ . ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭ ﺷﺎﻧﺲ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﮕﻲ ﻭ ﺑﻲ ﺍﺗﺤﺎﺩﻱ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ , ﻭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺍﺑﻬﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺷﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻨﺰﻝ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ . ﻭ ﻫﺮ ﻳﻜﻲ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﻲ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﻳﺞ ﺟﻤﻊ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ . ﻧﻮﺩﺑﻨﺪﮒ ﺳﺮﺩﺍﺭﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﻣﻴﺮﮔﻬﺮﺍﻡ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﻻﺷﺎﺭ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ ﻭ ﮔﻬﺮﺍﻡ ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ ﻧﺎﻣﺪﺍﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺷﻴﻬﻚ ﻛﻪ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻣﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﻣﻴﺮﭼﺎﻛﺮ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺟﻠﺴﻪ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ , ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻮﺍﻫﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺍﻡ . ۱ - ﺭﺀ ـ ﺩﻭﻣﻮﺭﻳﻨﻲ ـ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺩﻛﺘﺮ ﺟﻼﻝ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﺭﻓﻴﻊ ﻓﺮ ـ ﻋﺸﺎﻳﺮ ﻓﺘﺮﺱ ﺻﻔﺤﻪ ۱۱ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﺸﺮ ۱۳۷۵ ۲ - ﻣﺎﻫﻨﺎﻣﺔ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ , ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ , ﺳﻴﺎﺳﻲ , ﺍﺩﺑﻲ , ﻓﺮﺩﻭﺳﻲ ﺳﺎﻝ ﺩﻭﻡ , ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺻﻔﺤﻪ ۳۶ ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ ﻣﺎﻩ ۱۳۸۲ . ۳ – ﻫﻨﺮﻱ ﻓﻴﻠﺪ ـ ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺩﻛﺘﺮ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩ , ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺻﻔﺤﻪ ۳۹ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﺸﺮ ۱۳۴۳ ﻓﺮﺍﻧﻜﻠﻴﻦ ۴ - ﮊ ـ ﺩﻭﻣﻮﺭﻳﻨﻲ ـ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺩﻛﺘﺮ ﺟﻼﻝ ﺭﻓﻴﻊ ﻓﺮ ـ ﻋﺸﺎﻳﺮ ﻓﺎﺭﺱ ﺻﻔﺤﻪ ۱۱ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻧﺸﺮ ۱۳۵۷ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ . ۵ - ﻋﺰﺍﻟﺪﻳﻦ ﻋﻠﻲ ﺑﻦ ﺍﺛﻴﺮ ـ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻋﺒﺎﺱ ﺧﻠﻴﻠﻲ ـ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻛﺎﻣﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺻﻔﺤﻪ ۳۹۰ - ۳۹۳ ﺟﻠﺪ ﺩﻭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﻧﺎﺷﺮ ﻋﻠﻤﻲ . ۶ - ﻣﻼ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻭﻳﺪﺍﺩﻱ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺎﻱ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ـ ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻧﻮﺑﺨﺘﻲ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﻱ ﺑﻬﺎﺭ



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 مهر 1394 :: نویسنده : رضا حسین بر
ﯾﺎﺩﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﺳﻬﻢ ﺑﺴﺰﺍﯾﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺘﺮﻗﯽﺳﺎﺯﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﻭﯼ ﺍﺯ ﺷﺨﺼﯿﺖﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﺍﻻﺻﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1953 ﺩﺭ ﮐﺮﺍﭼﯽ ﭘﺎﮐﺴﺘﺎﻥ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ ... ﺁﻧﭽﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﺭﺵ ﺩﺭﻣﯽﺁﻭﺭﺩ، ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺍﺭﺩﺍﺕ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﺰﺭﮒ، ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ، ﺷﺎﻋﺮ، ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ، ﺯﺑﺎﻥﺷﻨﺎﺱ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺷﺎﻋﺮ ﺷﻬﯿﺪ، ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ . ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻀﺎﻋﻔﯽ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﻠﻮﭼﯽ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺗﻼﺵ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻬﺎﺩﯾﻨﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﭘﮋﻭﻫﺶﻫﺎﯼ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ . ﺗﺄﺳﯿﺲ ﻭ ﭘﺎﯾﻪﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪﯼ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﺳﯿﺪﺯﻫﻮﺭﺷﺎ ﻫﺎﺷﻤﯽ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻣﺮﺟﻊ ﻋﻠﻤﯽ ﻭ ﭘﮋﻭﻫﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ . ﺍﻭﺍﺳﻂ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ 2002 ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻋﻤﻮﯾﻢ ﻋﺎﻣﺮ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻋﻠﻢ، ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮒﺗﺮﯾﻦ ﺍﺷﺨﺎﺻﯽ ﮐﻪ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺍ ﻓﺸﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻧﻤﻮﺩﻡ . ﮐﺎﻓﻪﺗﺮﯾﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺭ ﻟﯿﺎﺭﯼ، ﻣﺤﻞ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ . ﻫﻤﯿﻦﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﯾﻢ، ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮔﻔﺖ: ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ! ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﺍﯼ، ﺳﻼﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺗﺸﺎﺑﻪ ﺍﺳﻤﯽﺍﻡ ﺑﺎ ﻣﯿﺮﮐﻤﺒﺮ، ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻭ ﺳﺨﻨﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩ، ] ﻣﯿﺮ ﮐﻤﺒﺮ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺩﺭ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺮﻥ ﻫﺠﺪﻫﻢ ﻣﯿﻼﺩﯼ ﻣﯽﺯﯾﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﺍﺷﻌﺎﺭ ﻭ ﺗﺮﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ [. ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩ، ﺍﺷﻌﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﻤﻮﺩﻡ: ﻣﯿﺮ ﮐﻤﺒﺮ ﻭ ﺳﺒﺰﯾﻦ ﺳﮕﺎﺭ ... ﺯﻫﻤﺎ ﺑﻪ ﺟﻦ ﻧﺎﻣﺎ ﺑﺪﺍﺭ ‏( ﻣﯿﺮ ﮐﻤﺒﺮ، ﺑﺎ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﻭ ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪﺁﻭﺍﺯﻩ ﮐﻦ ‏) ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﺳﻬﻢ ﺑﺴﺰﺍﯾﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺘﺮﻗﯽﺳﺎﺯﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﻭﯼ ﺍﺯ ﺷﺨﺼﯿﺖﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﺍﻻﺻﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1953 ﺩﺭ ﮐﺮﺍﭼﯽ ﭘﺎﮐﺴﺘﺎﻥ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺤﻠﻪﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮﻧﺸﯿﻦ ﺁﻧﺠﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ . ﻭﯼ ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩﯼ ﺗﺤﺰﺏ ﻭ ﺗﺸﺪﯾﺪ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺩﺭ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﻣﯽﺯﯾﺴﺖ، ﺍﺯ ﺟﺮﯾﺎﻧﺎﺕ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺩﻭﺭﯼ ﺟﺴﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﺍﺩﺑﯽ ﺭﻭﯼ ﺁﻭﺭﺩ. ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﺑﻪﺷﺪﺕ ﺗﺤﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺍﯾﺪﻩﻫﺎﯼ ﺳﯿﺪﺯﻫﻮﺭﺷﺎ ﻫﺎﺷﻤﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ . ﻣﺪﺭﮎ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﯽﺍﺭﺷﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺷﺘﻪﯼ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺕ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥﻫﺎﯼ ﻓﺎﺭﺳﯽ، ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ، ﻋﺮﺑﯽ ﻭ ﺍﺭﺩﻭ ﺗﺴﻠﻂ ﮐﺎﻣﻞ ﺩﺍﺷﺖ . ﻭﯼ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 24 ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﺣﻮﺯﻩﯼ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﻭ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺗﺄﻟﯿﻒ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺄﺳﯿﺲ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪﯼ ﻣﺮﺟﻊ ﺳﯿﺪﺯﻫﻮﺭﺷﺎ ﻫﺎﺷﻤﯽ، ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ 1996 ﺗﺎ 2002 ﺳﻔﺮﻫﺎﯼ ﻣﺘﻌﺪﺩﯼ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺧﻠﯿﺞﻓﺎﺭﺱ، ﺍﺭﻭﭘﺎ ﻭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﺣﻤﺎﯾﺖﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﺗﻮﺳﻌﻪﯼ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺧﻮﺩ، ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻼﺵ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻭﻗﻒ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻧﻤﻮﺩ . ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ، ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪﯼ ﺳﯿﺪﺯﻫﻮﺭﺷﺎ ﺷﺎﻣﻞ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 150 ﻫﺰﺍﺭ ﻧﺴﺨﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺐ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﻪﯼ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﻠﻮﭼﯽ، ﻓﺎﺭﺳﯽ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺍﺳﺖ . ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻭﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﯿﺎﺕ ﺧﻮﺩ، ﺍﯾﻨﺪﮐﺲ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﺸﻨﺎﺳﯽ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﺷﺎﻣﻞ ﺁﺛﺎﺭ ﻣﻨﺘﺸﺮﺷﺪﻩ ﺩﺭ 50 ﺳﺎﻝ ﺍﺧﯿﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﺩﺁﻭﺭﯼ ﻧﻤﻮﺩ. ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻏﺮﺏﺯﺩﻩ ﻭ ﻟﯿﺒﺮﺍﻟﯿﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﻏﻠﺐ ﺟﺮﯾﺎﻧﺎﺕ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﻠﻮﭺ ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﺫﻫﻨﯿﺘﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺻﺒﺎ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻡ؛ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 2003 ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻧﻤﻮﺩﻡ، ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺍﻭ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ، ﻭﯼ ﺑﻪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺷﺎﺧﺼﻪﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﻩﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭﯼ، ﻣﻔﺎﻫﯿﻢ ﺯﮐﺎﺕ ﻭ ﻣﺴﺠﺪ، ﺣﻘﻮﻕ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ، ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﻣﻀﺎﻋﻔﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﺎﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺩﯾﻨﯽ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺧﺖ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﻼﺱ، ﻫﻨﻮﺯ ﺷﮏ ﻭ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ، ﺫﻫﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﭘﺲ ﺑﯽﺻﺒﺮﺍﻧﻪ ﺳﺆﺍﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻄﺮﺡ ﻧﻤﻮﺩﻡ : ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺩﺭﮎ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺳﺆﺍﻟﻢ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ، ﭼﻮﻥ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﻭ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 30 ﺳﺎﻝ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺩﻝﻧﺸﯿﻨﯽ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ؛ ﭘﺴﺮﻡ ! ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ ﻋﻠﻢ ﯾﮏ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺴﺌﻠﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻣﺠﺬﻭﺏ ﻟﺤﻦ ﻭ ﺳﺒﮏ ﮔﻮﯾﺶ ﻭ ﺑﯿﺎﻥ ﺍﻭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ . ﭘﻮﺳﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻭ ﺳﯿﺪﺯﻫﻮﺭﺷﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺭﻫﺎ ﻭ ﮐﺎﺳﺖﻫﺎﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺍﺯ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻓﯿﻊ ] ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩﯼ ﻫﻨﺪﯼ [ ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ... ﺩﺭﺣﺎﻟﯽﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﺮﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻓﯿﻊ ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ، ﺍﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : " ﭘﺲ ﮐﻪ ﺍﯾﻦﻃﻮﺭ، ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﮏ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻋﻼﻗﻪﻣﻨﺪ ﻫﺴﺘﯿﺪ ".. ، ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻡ؛ ﺑﻠﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ . ﺻﺒﺎ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﻥ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﺣﯿﺮﺕﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﺷﺠﺎﻉ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﮐﺎﺭﯾﺰﻣﺎﺗﯿﮏ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺﻫﺎ ﺑﻮﺩ . ﻭﯼ ﻧﻪ ﺻﺮﻓﺎً ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪﯼ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﻣﮑﺎﺗﺐ ﻭ ﺗﺌﻮﺭﯼﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺰ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺧﺖ . ﺍﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭﺳﯿﻌﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﻩ ﻣﺘﻤﺎﯾﺰ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺻﺒﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺧﺼﻮﺹ ﻓﻠﺴﻔﻪ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﯾﺎ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﺤﺚ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﻗﻄﻌﺎً ﺑﺎ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﯽ ﻗﻮﯼ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﺳﺨﻦ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺧﺖ. ﻭﯼ ﺍﻏﻠﺐ ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﭘﮋﻭﻫﺶ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻭ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻣﯿﻨﻪﻫﺎ، ﻓﻠﺴﻔﻪ، ﺗﺎﺭﯾﺦ، ﻣﺬﻫﺐ، ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺩﺍﻧﺶﻫﺎﯼ ﻧﻮﯾﻦ، ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺑﻮﺩ، ﻣﻦ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺳﺒﮏ ﻭ ﺳﯿﺎﻕ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ، ﭼﺮﺍﮐﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺸﻮﻕ ﻭ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺟﻬﺖ ﯾﺎﺩﮔﯿﺮﯼ ﺑﺨﺼﻮﺹ ﺩﺭﺯﻣﯿﻨﻪﯼ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺤﻘﻘﺎﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺤﺒﻮﺑﯿﺖ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﺩ . ﻓﺮﺻﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺻﺒﺎ ﺭﺍ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﮐﻨﻢ، ﺩﺭ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ 2007 ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﯿﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﺑﻪ ﮐﺮﺍﭼﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﺍﻭ ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ ﮊﺭﻓﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﺩﺭﮎ ﻋﻠﻤﯽﺍﺵ، ﺍﺯ ﺷﻮﺥ ﻃﺒﻌﯽ ﻧﯿﺰ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺒﻮﺩ، ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻧﻤﻮﺩﻡ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﭼﻨﺪﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪﯼ ﺳﯿﺪﻫﺎﺷﻤﯽ ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﭘﺮﻣﺸﻐﻠﻪ. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ، ﻭﯼ ﺍﺯ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺧﺸﻮﻧﺖﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﻭ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪﯼ ﻣﺪﻧﯽ ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ﺻﺮﻓﻨﻈﺮ ﺍﺯ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﺗﺤﺎﺩ ﺑﺮﺳﺪ، ﺑﺮ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﺳﻮﺍﺩﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺯﻧﺎﻥ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﺍﻓﺰﻭﺩﻥ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮﺩﻩﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺻﻮﺭﺕ ﮔﯿﺮﺩ . ﻭﯼ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎﻥ، ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻭ ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽﻧﻤﻮﺩ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻨﮕﺮﯼ ﻭ ﺩﺍﻧﺶ ﺍﻓﺰﺍﯾﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ . ﻭﯼ ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺁﺛﺎﺭ ﺳﯿﺪﻫﺎﺷﻤﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺘﻔﮑﺮﺍﻥ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺧﻮﺍﻩ، ﺩﺭ ﻣﺒﺎﺣﺜﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪﯼ ﻣﺪﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﻔﻆ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﯿﺮﺍﺙ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻧﺴﻞﻫﺎﯼ ﭘﯿﺸﯿﻦ ﺍﺷﺎﺭﺍﺕ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﻣﯽﻧﻤﻮﺩ . ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺭﺍﺳﺦ ﺑﻪ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺧﻂ ﻣﺸﯽ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ . ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﭘﮋﻭﻫﺶﻫﺎﯼ ﺯﺑﺎﻧﯽ، ﺍﺩﺑﯽ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻧﻤﻮﺩ . ﻭﯼ ﻧﺴﻞ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﻔﻆ ﻭ ﭘﺎﺳﺪﺍﺷﺖ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺩﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﺎﺧﺘﮕﯽ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻣﯽﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ؛ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﯾﮏ ﺷﺨﺺ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ، ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﺑﺪ . ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺳﯿﺪﻫﺎﺷﻤﯽ ﻧﻘﻞ ﻧﻤﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﮐﻪ؛ " ﺍﮔﺮ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻧﺎﯾﺴﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .".. ﻭﯼ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﯿﺎﻥ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻦ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﺎﮔﻮﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ. ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺻﺒﺎ ﺩﺷﺘﯿﺎﺭﯼ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻭ ﻣﻮﺍﺿﻊ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺭﺍﺩﯾﮑﺎﻝ ﺩﻭﺭﯼ ﻣﯽﺟﺴﺖ، ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺯ ﺍﺣﺰﺍﺏ ﻭ ﻧﺨﺒﮕﺎﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺯﺩﮔﯽ ﻭ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻘﻮﻻﺕ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﻣﯽﮐﺮﺩ . ﻭﯼ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻓﻀﺎﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺩﻫﺪ، ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺍﯾﺠﺎﺩ " ﻣﺮﮐﺰ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺕ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ " ﺟﺰﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻫﺎﯼ ﻭﯼ ﺑﻮﺩ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪﺗﺮﯾﻦ ﺯﺑﺎﻥﺷﻨﺎﺱ ﺑﻠﻮﭺ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﯿﺪﻫﺎﺷﻤﯽ، ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ، ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺧﻮﺍﻩ، ﻣﺮﺩﯼ ﺧﻮﺩﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺯ ﻃﺒﻘﺎﺕ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﯿﮏ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻧﯿﻦ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﻧﺒﻮﺩ، ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺍﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻠﻮﭺ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﺁﺭﻣﺎﻥﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺩﺳﺖ ﻧﮑﺸﯿﺪ، ﺻﺒﺎ ﻣﯿﺮﺍﺛﯽ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺑﺨﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺴﻞﻫﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ . ﮐﻤﺒﺮ ﺑﻠﻮﭺ – ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﯿﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ : ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺣﺴﯿﻦﺑﺮ منبع:نشریه آنلاین بلوچستان استون



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 19 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :